صحنه پیوسته به جاست..


دیشب این خبر رو شنیدم.. خیلی دلم گرفت.. نمی دونم چه حسی بود که در لحظه فکر کردم فردا بیام اینجا بنویسم...

بهروز بقایی رو خیلی هامون می شناسیم.. از بازیگرهای زمانی نوجوانی مون که این سالها به هر دلیلی کم کار شده..

سر این تئاتر جدید باهاش آشنا شدم.. جالب اینجا بود که من رو از کودکی هام می شناخت.. ظاهرا همسایه بودیم..برخورد صمیمی ش از همون روزهای اول برام قابل احترام بود.. برخوردی که این روزها کمتر از بازیگرهای اسم و رسم دار می بینیم...

بازیش رو  تو این کار خیلی دوست داشتم (هملت با سالاد فصل).. به خصوص تو صحنه آخر... هر بار آخر اجرا، سر تمرین صورتم خیس خیس می شد.. حتی تو تمرین ها بعد این صحنه همه چند لحظه ای سکوت بودن و خودش هم واقعا تو نقشش بود و...عکسهاش واقعا خوب شد.. نقش یه پروفسور که از شدت دانستن دیگه یادش نمیاد چیه و کی بوده و ... به جرم شبیه دیگران نبودن و متفاوت بودن.. متهمش می کنن.. از خودش دفاع می کنه.. اما آخرش دارش می زنن.. (البته این برداشت منه!)

هفته پیش که عکسهای نمایشگاهم رو تو لابی سالن سنگلج چیدم.. اومد و گفت پس تو کی این عکسها رو به ما می دی.. جمله ای که همیشه از خیلی ها می شنوم و همیشه هم جوابش اینه که چشم.. به زودی.. اما همیشه هم این زود، زود نیست... 

گاهی وقتها یه همین زودی،‌دیر می شه..

دیشب شنیدم سکته مغزی کرده.. تو بیمارستانه... خوب نیست حالش... اما نقشش هنوز روی صحنه س...

کاش زود خوب شه...  کاش به اجرای آخر برسه...

امیدوارم..

عکس از عکسهای نمایشگاه تمرین و اجرای نمایش هملت با سالاد فصل،‌سالن سنگلج،‌مهر و آبان ٨٨

 

 

/ 4 نظر / 14 بازدید
خورشید

اخی. هر چی ادم خوبه باید زود بره انگار. حیف شد که نمایشگاهتو نمی بینیم.راستی گفتی به 85 و 86 سر بزمنیم. من فکر کردم دیدم از وقتی که غالب عوض شده ( فکر کنم یک سال باشه) ننوشتم. چقدر بدم اما نوشتنم نمی یاد اما سر می زنم. بنویس. بقیه هم بنویسین. راستی اون نوشته رو حتما باید امیرحسین داشته باشه می تونی ازش بگیری و بگذاری دوباره.

اوکرک

سلام مرسی از به روز کردن وبلاگ... برام تداعی کننده ی خاطرات خیلی خوب و عجیبه... پاینده باشی

مهسا

منم وقتی شنیدم خیییلی دلم گرفت [ناراحت] امیدوارم زود زود حالش خوب شه.......

امیر نعمتی

..... و من با داغي بزرگ بر دلم غمگينم.... و ديگر نشاني از بي نشاني ما نمانده. در سوگ قله ي جوانمرگ شده اي به روز شدم كه تمامي شب است...سياهي كلاف شده...بهمنی که بر دلم فروریخت