به بهانه انتخابات


 دیروز از سر کار با مترو می رفتم سمت میر داماد .. مصلا سخنرانی احمدی نژاد بود .. و مترو هم .... شلوغ
تو زنانه نمی شد از شدت جمعیت نفس کشید و همه هم طرفدار احمدی نژاد بودند..

از هر قشر و با هر سر و وضعی بودند ..

شعار می دادند ... فحش و بد و بیراه می دادند به موسوی و کروبی .... یه سری آدمای به ظاهر ساده که طوری شستشوی مغزی داده شده بودند که باور داشتند احمدی نژاد امام زمانه فکر کنم.... اینا از ته دل داد می زدن و دفاع می کردن ...

گریه ام گرفته بود که مردم کشورمون ... هموطنامون اینطوری فکر می کنن و به جای اینکه بشینن منطقی و درست قضاوت کنند ببینن قیمت گوشت چه تغییری کرده ببیینن قیمت خونه ... همینا حتی کافیه که کسی قضاوت کنه یه دولت درست عمل کرده یا نه ؟؟؟

اینطور از ته دل اعتقاد دارند که باید احمدی نژاد انتخاب شه... یه سری دخترای جوون و خانمای 30- 35 ساله با بچه هاشون که تن بچه هاشون پوسترای تبلیغاتی کرده بودن...

داشتم خفه می شدم... نمی تونستن تحمل کنم که به ایستگاه برسم  دلم می خواست داد بزنم که بابا نمی خواد به کسی رای بدین اصلا... چرا باور کردین...

و یه خانمی یه روزنامه رو تو دستاش بلند کرد و داد می زد که بانک مرکزی اعلام کرد موسوی دروغ می گه ... و با همه وجودش می گفت به یه دروغگو رای ندین.. بهش گفتم ببین ..برو رو سایت بانک مرکزی خودت آمار دقیق رو ببین..

می دونین چی جواب داد ؟؟ گفت اون آمار سایت مرکزی هم دروغه چون هاشمی براشون آمار درآورده... فقط آماری که اون شب احمدی نژاد داد درسته. همین !!!!
  چند تا از این خانما داد می زدن الهی به حق خودت اونی که دلش با امام زمانه انتخاب شه ....


یه لحظه چشامو بستم و از ته دل آرزو کردم که خدایا دعای این زن رو مستجاب کن.. کسی رو که واقعا دلش بیشتر با تو و دینته... کسی که راست می گه ... کسی که می خواد خدمت کنه ... کسی که دلسوزه مردمه انتخاب شه... خدایا یه دروغگو انتخاب نشه که مردم ما اینطور گول بخوردن و باور کنن که زندگیشون بهترین زندگیه و رفاهشون از همه دنیا بیشتره ..

گریه ام گرفته بود

2 ساعت بعد هم با مترو برگشتم و همون آدما داشتن برمی گشتن و با شور و حال از سخنرانی می گفتن و داد می زدن که مردم به این بچه سوسول رای ندین (شاید منظورشون موسوی بود) این آدما ظاهرشون خیلی خوب بود چادری بودند ولی به نظر نمی رسید آدمای مستضعف پایین شهر باشن...

این چند روز اینقدر آدم سبز دیده بودم گاهی دیگه خسته می شدم که بابا هر چیزی هم حدی داره ... اما اون لحظه تو مترو هیچ سبزی نبود...هیشکی ... باورتون می شه هیشکی سبز نبود... فقط پرچم ایران بود که رو دست و سر و شونه مردم می دیدی... تا حالا نشده بود از دیدن پرچم کشوری که دوسش دارم بغض کنم و گریه ام بگیر..

حتی تو نگاه آدما دنبال یه کم سبزی می گشتم که آروم بگیرم ... هیشکی نبود و فقط شعار و داد این دختربچه های دبیرستانی  رو می شنیدم که می گفتن  ...



/ 2 نظر / 9 بازدید
حمید م

عقل نعمتي هست كه به همه يكسان بخشيده شده اما چرا كساني به جاي تفكر تقليد و دنباله روي مي كنند جاي تعجب و تحير دارد[گل]

حمید م

زنده باد حقيقت زنده باد ايران و زنده باد موسوي