و باز هم بهار...

 

نام من عشق است آیا می‌شناسیدم؟

زخمی ام زخمی سراپا می‌شناسیدم ؟
با شما طی کرده ام راه درازی را
خسته هستم خسته ، آیا می‌شناسیدم؟


راه ششصد ساله‌ای از دفتر حافظ
تا غزل‌های شماها ، می‌شناسیدم؟
این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است
من همان خورشیدم اما، می‌شناسیدم؟


پای رهوارش شکسته ، سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا ، می‌شناسیدم؟
می‌شناسد چشم‌هایم چهره‌تان را
همچنانی که شماها می‌شناسیدم


این‌چنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا ، می‌شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق!
رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم
اصل من بودم ، بهانه بود و فرعی بود

عشق « قیس » و حُسن « لیلا» می‌شناسیدم؟


در کف « فرهاد » تیشه من نهادم ، من!
من بریدم ، بیستون را می‌شناسیدم؟

مسخ کرده چهره‌ام را گرچه این ایام
با همین دیوار ، حتی می‌شناسیدم
من همانم ، مهربان سال‌های دور
رفته‌ام از یادتان؟ یا می‌شناسیدم؟

"حسین منزوی" 


 

/ 3 نظر / 21 بازدید

شعرش خیلی چسبید ممنون که اینجارو به روز میکنی گلریتتتتز!

گلریز

آخه وقتی هیشکی سر نمی زنه !!!!‌ همه ذوق و شوقت از بین می ره خب ... زهرا یه زمانی می گفت خب خودت برا خودت یه وبلاگ بزن! مثل رامین.. کم کم داره اینطوری می شه! ولی من اینجا رو دوست دارم که برا خودمونه بیشتر ... و شاید دغدغه ها و علائق کمی مشترکمون .. دوست ندارم بشه وبلاگ شخصی که !! گفتم شاید اینجا را بیفته بقیم گاهییییییی یه چیزی بنویسن.. ولی چاکریم فعلا که ما ادامه می دهیم ... [لبخند]

تو ادامه بده گلریز ! من مطمئنم که اوضاع گروه بهتر از این میشه! هر دوره ای یکی بیشتر مایه گذاشته که تا اینجا رسیده و هیشکی همچین چیزی نداره! بجه هام این روزا گرفتارن ولی تموم میشه [چشمک]