زندگی

امشب رفته بودم عروسی ..

عروسی یکی از 7 تا دختر متالورژی 79 ...

عروسی یکی دیگه از دوستایی که 5 سال با هم زندگی کردیم...

7 تا بودیم .. 7 تایی که فکر کنم از زمین تا آسمون با هم فرق داشتیم

ولی عجیب بود ، با هم خوب بودیم خیلی .. یعنی احساس من این بود همیشه ، بقیه رو نمی دونم

با وجود همه تفاوتا یه جورایی جور بودیم که همیشه دوستش داشتم ..

 7 تا دختر بودیم و 50 تا پسر .. تو یه رشته به قول همه پسرونه

7 تایی که یکیمون رو دیگه از وقتی عروس شد ندیدیم ( دلم خیلیییییییی براش تنگ شده، اندازه همه این سالهایی که ندیدمش) ، یکیمون چند ماه پیش رفت آلمان ، یکی دیگه هفته پیش رفت انگلیس .. ( که حتی ندیدمش خداحافظی کنم .. ) یکی دیگه داره چند وقت دیگه می ره ایتالیا .. این یکی هم که تازه عروسه و .. 2 تای دیگمونم با خداس که 6 ماه دیگه کجا باشن...

  امشب تو عروسی  یه لحظه چشمامو بستم و رفتم اسفند 79 ،. رفته بودیم اصفهان ..

چشمامو بستم و یادم اومد اون همه راهروهای بلند پر از خاطره دانشکده متالورژی .. 

خاطرات همین عروس و داماد 6 سال پیش ..دانشجوهای کوچولو سالهای اول دانشگاه که چشمامو که باز می کنم تو لباس عروس دامادی جلوی دوربینم وایسادن ..

چشمامو که می بستم یه بار دیگه خدا رو شکر کردم که 5 سال از عمرم رو تو دانشکده فنی گذروندم و حاصلش اگه به قول همه شاید هیچی نبوده ، یه دوستی هایی رو به جا گذاشته که هیچوقت تو هیچ جای دیگه پیدا نمی کردم ..

چشمامو بستم و آرزو کردم وقتی بازشون می کنم ..

بشم یه دانشجوی سال دوم دانشکده فنی .. آرزو کردم صبح که پا می شم برم امیرآباد سر کلاس دکتر نیلی ..

آرزو کردم زمان تو همون سالهای 79- 81  می موند ..

تو همون سالهایی که تنها فکرمون دانشگاه بود و دانشگاه و دانشگاه ..

گاهی فکر می کنم چندتامون سالهای  1430 یا  1434 ...  

/ 0 نظر / 6 بازدید