خیلی می ترسیدم اولش... اولین بار بود که قرار بود از خانواده دور بشم. دست مامانم رو سفت چسبیده بودم. به یاد حرفهای دیشب افتادم که همه اش مامانم با من صحبت میکرد که اینجایی که من میرم چقدر قراره بهم خوش بگذره. دوستای جدید، محیط جدید، چیزای جدید... با این وجود بازم ترسناک بود. برای یک بچه سه ساله تصورش از جایی مثل مهدکودک به دور از مامان و بابا یه کم عجیب و ترسناکه. دم در که رسیدیم با مامان تو رفتیم و رفتیم به سمت جایی که بعدها فهمیدم بهش میگن دفتر مهدکودک. رسیدیم اونجا یه فرشته مهربون اومد پیش من و منو بغل کرد و بوسم کرد. اسممو پرسید. خیلی یواش جواب دادم. دوباره پرسید، این بار بلندتر جواب دادم. بعد دستی به سرم کشید و بهم گفت با مامان خداحافظی کن. دیگه اصلا نفهمیدم چی شد که بخوام گریه بکنم. اونروز و روزهای دیگه خیلی به من خوش می گذشت. یادش به خیر،

 

·         غذای بقیه رو می خوردم

·         با بقیه کتک کاری می کردم

·         بعضی وقتا موهای دخترا رو می کشیدم

·         موقع ظهر خودمو میزدم به خواب ولی همه اش سعی میکردم با خواب مبارزه کنم ولی نمی دونم چرا اغلب بازنده میشدم.

·         خمیرهای بازی رو با وجودی که بهمون می گفتند مخلوط نکنین همیشه مخلوط می کردم.

·         وقتایی که سوپ داشتیم به هر بهانه ای بود از خوردنش امتناع می کردم...

روزهای خوب و قشنگی بود... اسم اون فرشته مهربون که خانوم معلممون بود، «خاله مهسا» است. امروز تولدشه. من خواستم امروز رو بهش تبریک بگم و بهش بگم که چقدر دوستش داشتم و دارم. خاله یادته چقدر اذیتت می کردم و هیچی بهم نمی گفتی. فقط یه بار گوشمو کشیدی چون برای همکاسیم جفت پا گرفتم. یه بارم دعوام کردی چون به دخترای کلاس زور می گفتم. با همه اینا «خاله مهسا تولدت مبارک»50.gif36.gif

/ 3 نظر / 5 بازدید
تاکامی

حالا داداش اين خاله مهسا که تولدشم مبارک باشه اينجا رو ميخونه؟ اگه نميخونه بگو من بهش بگم که اينجا رو بخونه.

خاله مهسا

سلام بهزاد خان مرسی از این پست بامزه کلی یاد گذشته ها افتادم و خندیدم. روزای مهد... هروخت آلبوم اون روزها رو ورق می زنم، عکس تو در حال نقاشی کلی گویای همه چیزهست این بابا امیرحسین تو هم که هیچ وقت حواسش به تو نبود و تو هر خرابکاریی که دوست داشتی می کردی. واقعا یاد اون روزا به خیر! از همون موقه معلوم بود که یه روزی دکتر می شی