دوستانی برای همیشه

امروز
نویسنده : - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٩
 

امروز، روز دیگری بود،

از در خونه که اومدم بیرون هوا مه آلود و پر از اکسیژن بود، ناخودآگاه لبخند زدم، چند تا نفس عمیق کشیدم و راه افتادم.تو ایستگاه تاکسی راننده ها سر اینکه نوبت کیه بحث می کردن، یک کم که گذشت فهمیدم شوخی می کنن باهم و همه نوبتشونو دادن به یکی که دیرتر اومده بود و کار داشت و مخواست بره!‌!‌ دختر کناریم از لای جزوه ای که داشت می خوند یک نامه عاشقانه در آورد و باز یک نگاهی بهش کرد معلومه که هزار بار خوندتش. آخ چه کیفی داره! یک کم جلوتر ماشینی خراب شده بود و راننده اش داشت تنهایی هلش می داد. ماشینی که از روبرو میومد  ایستاد و راننده اش کمک کرد(خارجی ها میگن random kindness فکر کنم) و راننده ما بدون بوق صبر کرد تا راه باز شه. تو پارک وی به درختایی دقت کردم که بی برگ روزهای آخر زمستونو می گذرونن. به اونا کمتر دقت کرده بودم.درختای بی برگ هم خوشگلن ها! مخصوصا بید مجنون ها. همه اینا لبخندو به لبم میارن و بهم امید میدن که هنوز چیزهای قشنگ وجود دارن، که تو این تهران پر از دود و تو این دنیای مدرن بی احساس هنوز یه چیزایی هست، یه زیبایی هایی که بهم انرژی میدن و زنده نگهم می دارن و چقدر خوبه که بیشتر باشن و بیشتر ببینمشون، هر روز ،حتی اگر هوای لطیف صبحگاهی نوید یک روز پاک رو نداد.

آره امروز، روز خاصی نبود، مثل خیلی روزای دیگه بود....

خورشید


 
comment نظرات ()