دوستانی برای همیشه

... برف
نویسنده : - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 

داشتم از بارون می گفتم ...

از شر شرش ....

 از تهران ...

که.........

راستش درست بعد از ارسال پست قبلی در مورد بارون

رفتم کنار پنجره که......باورم نمی شد

..... این برفه .... حالا داره برف می یاد .........

به خدای زیبایی ها

به خدای شادی

اگه درویش بودم ... رقص شکر می کردم

اگه عابد بودم... راز و نیاز

اگه زاهد بودم... نماز

ولی نیستم... نیستم

فقط قول میدم خدای من ... الان برم بیرون و زیر برفت

اوج لذت رو ببرم

.......


 
comment نظرات ()