دوستانی برای همیشه

کافه ستاره
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱
 

بار اول که این فیلم رو دیدم، یه عالمه گریه کردم. نمی دونم چرا یهو انقدر روم تاثیر گذاشت. حس اینکه همه آدمها یه جورایی سرکارند، هر کی دنبال چیزیه که نداره- عشق، پول- و برای هر کدوم اون یکی خراب میشه و آخرش هیچی به هیچی. آدمهای قصه محروم از چیزهایی که شاید به نظر ما پیش پا افتاده و طبیعی بیاد و ......

بار دوم خوب یه مقدار بهتر بودم هر چند که باز سر صحنه هایی که همه می خندیدند غم بزرگی حس می کردم ولی تونستم بهتر فکر کنم، تازه بهزاد خواسته بود یه چیزی بنویسم. اینا به نظرم اومد:

-عشق (یا دوست داشتن) انگار یه محرکه. زندگی و شور و انگیزه می بخشه و نبودش سکون، درد و مرگ میاره.

-متاسفانه هنوز تو قشر وسیعی از مردم، وجود و حضور یه مرد برای یه زن یه به عبارتی صاحب داشتن اون زن مجوز یا امنیتی برای حضور اون زن در اجتماعه؛ برای اینکه بتونه راحت و بدون دخالت آدمهای دیگه به فعالیتش ادامه بده.برای اینه که فریبا می مونه و سالومه ترک می کنه.

همین! راستی در مورد صحنه آخر که ملوک در لباس عروسی از جلوی همه اهالی،مرده ها و زنده ها، آروم می گذره و همه خوشحال دست می زنند نظری ندارم یعنی یه جورایی میگن که با همه دردسرهاش داشتنش بهتر از نداشتنشه؟؟؟!!!!! اگه میشه شما هم بنویسید.

 

خورشيد 


 
comment نظرات ()