دوستانی برای همیشه

............
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٧
 

در لابه لای  لایه های تاریک و تنگ اعماق دلم دنبال نور و آزادی می گشتم ..

چقدر تاریک بود..!!

چقدر ترسناک بود !!!

ترسی که هیچ وقت رهام نمی کرد که مبادا من تو اون لایه ها باشه...!!!

ولی ترسم دروغ نگفته بود ، من اونجا بود..

چقدر سیاه!!

 فکر می کردم اون نور خیلی باید نزدیک باشه...!!

مثل خورشید..

مثل ستاره ها ...

مثل ماه... که فکر می کنیم چقدر به ما نزدیکن..

 ولی فاصله ها که اینو نمی گفتن..!!؟!! 

می دیدمش..ولی هر چقدر می رفتم به طرفش دورتر می شد..ولی از نگاه کردن به اون 

 لذت می بردم و این به من دلگرمی می داد که یه روزی می تونم تو دستام

بگیرمش...!!!

راه غریب بود و سکوت ..

نباید حرف می زدم ...

همه آروم بودن...و مواظب بودن همیشه آگاه باشن...

چه مسیر خطرناکی و من چقدر بچه و نوپا و بی ظرفیت...

هنوز نمی تونستم سر پا وایستم ...یه کم راه می رفتم و یه کم می افتادم...ولی چون کسی حواسش به من نبود ...من موقع افتادن گریه نمی کردم...ولی خودم که می دونستم می افتم...

ای باباااااااا به خود هم دروغ...!!

 احساس حقارت داشتم...

احتیاج به شنیدن لالایی داشتم ...کسی نبود برام لالایی بخونه!!!

نمی دونستم اصلا کسی اون لالایی و بلده یا نه؟؟

مثل بچه ای که تازه بدنیا می آد و تو شکم مادر و تو یه دنیای دیگه که همش در غفلت و ناآگاهی دنیایی که

 فقط وجود مادر و احساس می کنه و هیچ آگاهی در مورد دنیای تاریک بیرون نداره ...

الان هم درعین مبهم بودن و ناآگاهی و سرگردانی که چیکار باید بکنم ..مونده بودم ...

                 

گم شده بودم ...

 چقدر راحت بود کنار مادر بودن...

باید یه راه  و انتخاب می کردم...

دنبال چی بودم...!!

چقدر غریب ..!!!واقعا دنبال چه حقیقتی بودم...؟؟؟

قبلا کجا بودم؟؟

خاطراتم چی بود؟؟؟

زندگی می کردم؟؟؟

صدای لالایی چی شده بود که دیگه به گوش نمی رسید...؟؟؟

می دونم که اون لالایی همیشه بود...

 ناخالصی از من بود که نمی شنیدمش؟؟؟

آهاااااااااااااا!!من گوشام پرشده بود...

چرا اصلا حواسم نبود خالیش کنم!!! ؟؟؟

چقدر صداهای اضافی توش بود...!!!

چرا جایی و نمی دیدم؟؟!!

باید نفت چراغ و زیاد می کردم تا فیتیلش همیشه روشن بمونه...تا راه و درست ببینم....

آهااااااااااااااااا یادم اومد!!...چشام مشکل داشتن ..چرا اصلا حواسم نبوده که باید عینک بزنم؟؟؟

وااااااای!!!چیکار می کنم ...؟؟؟!!

راه گریزی نبود...!!!

راه برگشتی نبود...!!

عادت کرده بودم و وقت دیگه ای هم نداشتم...

اما یه زمزمه و ندایی می گفت درسته !! و من هم مثل همیشه اعتماد کردم...

ولی روحیه ام چی؟؟؟

چیکارش می کردم...؟؟؟ظرفیت و انگیزه مبارزه رو داشت؟؟؟؟

همیشه تو عکسها و فیلمها دیده بودم که وقتی یه مرد کمرش خم می شه و  صورتش چروک می افته و احساس رنج و درد عمیقی تو عمق چشماش می شه دید و در حال گریه کردنی یه که با همه غرورش ولی دوست نداره کسی ببینه.... زمانی یه که  گرفتار جنگ و مبارزه شده باشه و همه چیز شو از دست داده باشه...والا در مقابل هیچ سختی اینقدر کمر خم نمی کنه...!!

مرد نبودم !!!ولی روحیه ام خشن بود !! و با این تفاوت که من تنها به مبارزه دعوت شده بودم... مجبور بودم خشن و محکم سر پا بایستم ...

دعوت به یه مبارزه ای که نمی دونم به سختی مبارزه ای بود که مردها داشتن یانه... ؟؟؟؟!

چه ناعدالتی یی؟؟؟

زمانی به خودم اومدم که در حال جنگیدن بودم...

تمام سعی مو می کردم که تعادل برقرار کنم ...ولی هر چی بودم تنها کاری بود که با این ظرفیتم می تونستم

 باشم...مسئولیتهای دیگه ای هم داشتم که نمی تونستم رهاشون کنم....

چقدر غریب  بود....!!

چقدر داغ بود...!!

آآآآآآآآآآآآآآآخ امروز چرا اینقدر حواس پرت شدم..(من) کنارش بود...

زیاد شعله نداشت ولی گرم بود...!!

صدای سوختن چوبا می اومد...!!!

اگه چوبشو زیاد می کردم ممکن بود به فکر اینکه آتیش همیشه روشنه ، من حواسم پرت می شد و چوب نمی ریختم و بعد از یه مدتی آتیش خاموش می شد...!!!اون موقع بقیه راه و چی جوری تو تاریکی باید می رفتم...و چی جوری باید روشنش می کردم؟؟؟!!!

 نور بقیه هم مال خودشون بود وهرکسی می خواست به یه مسیری بره و من نمی تونستم با نورشون راه برم...!!

ولی مطمئن بودم هنوز کلی چوب  غرور و خودخواهی و حسادت و حرص و دروغ و لجبازی و ادعا و تظاهر و خودنمایی و ...تا دلت بخواد  ............مونده که باید بسوزونمشون ...

    

باید آروم می بودم...

باید صبر می کردم کم کم بسوزه تا دوباره چوب بریزم ...

به نورش احتیاج داشتم ...تا نور حقیقی رو پیدا کنم ...!!!

ولی احساس می کردم فرصت ندارم...

اگه همه رو با هم می ریختم ..!!من که راهی نرفته بودم ... ممکن بود تو آتیش بسوزم و هیچی هم نفهمم ..و این ناآگاهی از همه چیز بدتربود و تحملش سخت...که کلی راه مونده...و من نور ندارم..

اون موقع حتی راه برگشت و هم نمی تونستم پیدا کنم...!!!

تازه ، اگه چوبا رو زیاد می کردم شعله ها شو همه می دیدن!!

صداشو همه می شنیدن...!!!

من که ظرفیت درکشو نداشتم و چقدر خجالت می کشیدم...

همه جا  با من بود و من با آگاهی از این مسئله که اون با منه و سنگینی شو باید تحمل می کردم... باید کم کم می سوزوندمش...

سنگینی که بالاخره باید می نداختمش تا آزاد باشم...!!

چاره ای نداشتم و باید تحمل می کردم....و سکوت !!!

نباید می فهمید!!!

ولی از این که می سوخت احساس لذت می بردم...

از این که صدای سوختنشو خودم می شنیدم انرژی می گرفتم ...

بد نبودم و دوست نداشتم اذیت کنم ولی اگه این کارو نمی کردم اذیتم می کرد و اون منو می سوزوند...

 خسته شده بودم...!!!

باید همه چیز و رها می کردم...ولی مسافر با ثبات قدمی نبودم...!!!

اصلا کجا می خواستم برم...!!!؟؟؟مسیری رو که اومده بودم چی؟؟؟

فکر کنم اون هم همین و می خواست که من رها کنم و شکست و بپذیرم...

ولی باید سر قولی که همیشه به خودم دادم.. می موندم...

می دونستم پیش منه و من با شجاعت و صبرو آرامش و ثبات قدم و درستی و ..... ....باید به طرفش می رفت...!!

ولی اونا رو از کجا می آوردم و  چقدر ایمان و ظرفیت داشتم و محکم بودم ؟؟؟؟!!!

نور چراغم هم که کم بود...

من فقط می تونستم تا چند قدمی مو ببینم ....!!!

ولی همین بود... من بود... باید باهاش کنار می اومدم تاااااااااااااااااا ....

نمی دونم...!!!

می دونستم اون صدای لالایی تو خوده...

می دونستم اون مهر و آرامش تو خوده ...

باید اول اونو پیداش می کردم...

ولی چقدر خستگی مبارزه تو تنم بود...

حواسمو باید جمع می کردم...!!؟!

چقدر خسته ام و خوابم می آد...!!

چند تا زخم زده...

دردش نمی زاره بخوابم ...

می ترسم این دفعه رو!!!

می ترسم خوابم ببره و بخواد دوباره زخمیم کنه!!!

می ترسم بخوابم و کسی نباشه بیدارم کنه!!!

زمانی وجود نداشت که بخوام ساعت کوک کنم...

چیکار باید می کردم...؟؟؟

اون اجازه داده بود وارد حریمش بشم و مواظبم بود..ولی چقدر از این همه "رحمت اون و منه من خجالت می کشیدم...

                 

با این وضعیت کجا می رفتم...؟؟!!

نای رفتن هم نداشتم..

چه دردی بود .. نمی دونم!!؟!!

نمی دونم ....؟!!!؟؟!!!

فقط می تونم بگم این دفعه هم نتونستم بشناسمش !!!!

 


 
comment نظرات ()