دوستانی برای همیشه

4 شنبه سوری
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۳
 

 

امشب 4 شنبه سوری یه ...

دلم یه کوچولو گرفته بود ، دیدم این حرفا رو فقط به شما می تونم بگم.. ببخشید اگه ناراحتتون کردم...

4 شنبه سوری  برا همه یه دنیا خاطره و شادی رو همراه داره ، همه از رسیدنش خوشحال می شیم و ..

4 شنبه سوری  برا منم یاداور قشنگ ترین خاطره ها و لحظه هاست  ...

4 شنبه سوری  یعنی آتیش بازی ، یعنی تو کوچه های مهربون شاد کودکی ها ...

4 شنبه سوری  یعنی پریدن از رو آتیش و ..... " زردی من از تو ..سرخی تو از من ..."

4 شنبه سوری  یعنی فشفشه و ترقه .... با فشفشه رو هوا نوشتن ...

4 شنبه سوری  یعنی همه اونایی که دوسشون داری دوره هم ... آجیل 4 شنبه سوری  و ...

اون سالها با ذوق از مدرسه می اومدیم و مشقامون و می نوشتیم که شب میریم خونه مادربزرگ ، شب میریم 4 شنبه سوری  ...

عصر که می شد و ساعت 6 گاهیم زودتر دیگه منتظر مامان اینا نمی شدیم و بدو بدو می اودیم این سر کوچه ، خونه مادربزرگ .. آخه اون موقع ها خونه ما اون سر کوچه بود و خونه مادربزرگ اینا اینجا که الان هستیم . از اون سر بوی آشنای دود و صدای ترقه و ترس از اینکه نکنه جلوی پامون ترقه بزنن ! اینجا که می رسیدیم با همسایه ها یه سلام با عجله می کردیم ،  میومدیم بالا و بازم تندی یه سلام و .. عجله داشتیم بیایم پایین .مادر بزرگ یه مشت آجیل می داد بهمون و .... اونوقتا اینجا یه عالمه همسایه داشتیم و همه می اومدن پایین و آتش بازی ...

پسرا آتیش و بلند می کردن و دخترا می ترسیدن از روش بپرن و بعد با وساطط بزرگترا آتیش کوچیک می شد و ...

آتیش بازی بوووووووووود ، تا 9 شب که آقای پدربزرگ که بچه های ساختمون ازش می ترسیدن میومد با شلنگ آب و ...... یعنی دیگه بسه برین خونه هاتون ... می اومدیم بالا ...شام مادر بزرگ قرمه سبزی درست کرده بود....

چند سال بعد . هم جلو خونه آتیش روشن بود و هم چند تا خونه اونورتر که همیشه یه آتیش بزرگ درست می کردن ... ما هم یه لحظه اینجا بودیم و یه لحظه اونجا ... مادر بزرگم همیشه نگران ما.. گاهی میومد پایین پیش همسایه ها ....  سردش که می شد ، برمی گشت...

اونوقتا همه بودن و ...

 مامان ساعت 9 از پای ایفون صدامون می کرد که بیاین شام ...همیشه  می گفت بچه ها خاله روهم صدا کنین . اونوقتا سپهر کوچیک بود و خاله باید همش دنبالش مواظبش بود ... می رفتم که پیداش کنم، همیشه با بقیه خانومای همسایه یه جایی نزدیک اون آتیش بزرگه وای میستادن ...  

گاهی هم می رفتیم پیداش کنیم ببینیم از فشفشه هایی که برامون خریده چیزی مونده ؟؟؟ همیشه یه عالمه فشفشه داشت ..... می اومد باهم از رو آتیش هم می پریدیم و ...

اونوقتا همه ...

امشبم ساعت 8.30 یکی از همسایه زنگ زد که جرا نمیاین پایین . رفتم . بوی آشنای دود و صدای ترقه ... کوچه آشنای بچگی ها ...  و آتیش قرمز و ..... از رو آتیش پریدم ، ... سرخی تو از من... بازم پریدم ...زردی من از تو....

همسایه ها ی آشنا .. یه کمی همه پیر شدن ... مادر بزرگ نیومد پایین ...حتما هوا سرده....  ساعت 9 شد ... 9:05 .... مامان از پای آیفون کسی و صدا نکرد ... صدای ترقه آروم نمی شه .... شاید هنوز شام حاضر نیست ......من دنبال خاله گشتم  ... امسال ...3 ومین ساله که فشفشه ندارم ......گشتم که پیداش کنم بیاد بالا برا شام ....... حتما فشفشه آورده برامون.... حتما شام قرمه سبزی داریم ...آخه  مادر بزرگ می دونه ما دوست داریم..... رفتم طرف آتیش بزرگه .... خانومای همسایه هنوز اونجان ... اگه خاله رو پیدا کنم ... حتما اونجاس ... آخه  باید مواظب سپهر ..... سپهر بزرگ شده ... محل ما نمی آد که دیگه .... قدش از من بلند تره ... 

 گشتم .... می خواستم بگم خاله سپهر بزرگ شده ، بیا بریم بالا ....

گشتم پیداش کنم بگم   ......بگم فشفشه نمی خوام ....قرمه سبزی هم نمیخوام........دلم براش خیلی تنگ شده ...خیلی.........برا هردوشون....... پیداش کنم بگم .......

پیداش نکردم ... شاید....حتما رفته پیش سپهر ...باید مواظبش باشه ...

... فردا می رم پیش شون ...    

 

 . گلریز


 
comment نظرات ()