نوروز مبارک 
Nastaran
نظرات ()دیشب این خبر رو شنیدم.. خیلی دلم گرفت.. نمی دونم چه حسی بود که در لحظه فکر کردم فردا بیام اینجا بنویسم...
بهروز بقایی رو خیلی هامون می شناسیم.. از بازیگرهای زمانی نوجوانی مون که این سالها به هر دلیلی کم کار شده..
سر این تئاتر جدید باهاش آشنا شدم.. جالب اینجا بود که من رو از کودکی هام می شناخت.. ظاهرا همسایه بودیم..برخورد صمیمی ش از همون روزهای اول برام قابل احترام بود.. برخوردی که این روزها کمتر از بازیگرهای اسم و رسم دار می بینیم...
بازیش رو تو این کار خیلی دوست داشتم (هملت با سالاد فصل).. به خصوص تو صحنه آخر... هر بار آخر اجرا، سر تمرین صورتم خیس خیس می شد.. حتی تو تمرین ها بعد این صحنه همه چند لحظه ای سکوت بودن و خودش هم واقعا تو نقشش بود و...عکسهاش واقعا خوب شد.. نقش یه پروفسور که از شدت دانستن دیگه یادش نمیاد چیه و کی بوده و ... به جرم شبیه دیگران نبودن و متفاوت بودن.. متهمش می کنن.. از خودش دفاع می کنه.. اما آخرش دارش می زنن.. (البته این برداشت منه!)
هفته پیش که عکسهای نمایشگاهم رو تو لابی سالن سنگلج چیدم.. اومد و گفت پس تو کی این عکسها رو به ما می دی.. جمله ای که همیشه از خیلی ها می شنوم و همیشه هم جوابش اینه که چشم.. به زودی.. اما همیشه هم این زود، زود نیست...
گاهی وقتها یه همین زودی،دیر می شه..
دیشب شنیدم سکته مغزی کرده.. تو بیمارستانه... خوب نیست حالش... اما نقشش هنوز روی صحنه س...
کاش زود خوب شه... کاش به اجرای آخر برسه...
امیدوارم..

عکس از عکسهای نمایشگاه تمرین و اجرای نمایش هملت با سالاد فصل،سالن سنگلج،مهر و آبان ٨٨
نظرات ()
دیگه کم کم داره باورم می شه که هیچکدومتون اینجا سر نمی زنین.. شاید تقصیر من باشه که اون نوشته پاک شد و دیگه هم پیدا نشد...
اما من هنوز اینجا رو دوست دارم.. یه جایی که گاهی می تونی بیای برا دوستهات یه چیزی بنویسی و می دونی که اونهام گاه گاه یه سری می زنن...
رفتم پست های قبلی رو خوندم ٢-٣ سال پیشا .. یادم اومد اینجا یه جایی بود که هر کی از هر چی دوست داشت می نوشت.. یه سر به سالهای ٨۵ و ٨۶ بزنین..
نظرات ()
و f4e باز هم نی نی دار شد...
رادین کوچولو
تولدت یه عالمه مبارک...
برای تو و مامان و بابای مهربونت بهترین ها رو آرزو می کنیم..
از طرف یه عالمه خاله و عمو...
و سهند کوچولو که منتظر زودی بزرگ شی با هم بازی کنین...
نظرات ()

من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم:
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم...

شعر از قیصر امین پور
نظرات () دیروز از سر کار با مترو می رفتم سمت میر داماد .. مصلا سخنرانی احمدی نژاد بود .. و مترو هم .... شلوغ
تو زنانه نمی شد از شدت جمعیت نفس کشید و همه هم طرفدار احمدی نژاد بودند..
از هر قشر و با هر سر و وضعی بودند ..
شعار می دادند ... فحش و بد و بیراه می دادند به موسوی و کروبی .... یه سری آدمای به ظاهر ساده که طوری شستشوی مغزی داده شده بودند که باور داشتند احمدی نژاد امام زمانه فکر کنم.... اینا از ته دل داد می زدن و دفاع می کردن ...
گریه ام گرفته بود که مردم کشورمون ... هموطنامون اینطوری فکر می کنن و به جای اینکه بشینن منطقی و درست قضاوت کنند ببینن قیمت گوشت چه تغییری کرده ببیینن قیمت خونه ... همینا حتی کافیه که کسی قضاوت کنه یه دولت درست عمل کرده یا نه ؟؟؟
اینطور از ته دل اعتقاد دارند که باید احمدی نژاد انتخاب شه... یه سری دخترای جوون و خانمای 30- 35 ساله با بچه هاشون که تن بچه هاشون پوسترای تبلیغاتی کرده بودن...
داشتم خفه می شدم... نمی تونستن تحمل کنم که به ایستگاه برسم دلم می خواست داد بزنم که بابا نمی خواد به کسی رای بدین اصلا... چرا باور کردین...
و یه خانمی یه روزنامه رو تو دستاش بلند کرد و داد می زد که بانک مرکزی اعلام کرد موسوی دروغ می گه ... و با همه وجودش می گفت به یه دروغگو رای ندین.. بهش گفتم ببین ..برو رو سایت بانک مرکزی خودت آمار دقیق رو ببین..
می دونین چی جواب داد ؟؟ گفت اون آمار سایت مرکزی هم دروغه چون هاشمی براشون آمار درآورده... فقط آماری که اون شب احمدی نژاد داد درسته. همین !!!!
چند تا از این خانما داد می زدن الهی به حق خودت اونی که دلش با امام زمانه انتخاب شه ....
یه لحظه چشامو بستم و از ته دل آرزو کردم که خدایا دعای این زن رو مستجاب کن.. کسی رو که واقعا دلش بیشتر با تو و دینته... کسی که راست می گه ... کسی که می خواد خدمت کنه ... کسی که دلسوزه مردمه انتخاب شه... خدایا یه دروغگو انتخاب نشه که مردم ما اینطور گول بخوردن و باور کنن که زندگیشون بهترین زندگیه و رفاهشون از همه دنیا بیشتره ..
گریه ام گرفته بود
2 ساعت بعد هم با مترو برگشتم و همون آدما داشتن برمی گشتن و با شور و حال از سخنرانی می گفتن و داد می زدن که مردم به این بچه سوسول رای ندین (شاید منظورشون موسوی بود) این آدما ظاهرشون خیلی خوب بود چادری بودند ولی به نظر نمی رسید آدمای مستضعف پایین شهر باشن...
این چند روز اینقدر آدم سبز دیده بودم گاهی دیگه خسته می شدم که بابا هر چیزی هم حدی داره ... اما اون لحظه تو مترو هیچ سبزی نبود...هیشکی ... باورتون می شه هیشکی سبز نبود... فقط پرچم ایران بود که رو دست و سر و شونه مردم می دیدی... تا حالا نشده بود از دیدن پرچم کشوری که دوسش دارم بغض کنم و گریه ام بگیر..
حتی تو نگاه آدما دنبال یه کم سبزی می گشتم که آروم بگیرم ... هیشکی نبود و فقط شعار و داد این دختربچه های دبیرستانی رو می شنیدم که می گفتن ...
نظرات ()
دلتنگی های آدمی را باد.... ترانه ای می خواند....



نظرات ()

نام من عشق است آیا میشناسیدم؟
زخمی ام – زخمی سراپا میشناسیدم ؟
با شما طی کرده ام راه درازی را
خسته هستم خسته ، آیا میشناسیدم؟
راه ششصد سالهای از دفتر حافظ
تا غزلهای شماها ، میشناسیدم؟
این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است
من همان خورشیدم اما، میشناسیدم؟
پای رهوارش شکسته ، سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا ، میشناسیدم؟
میشناسد چشمهایم چهرهتان را
همچنانی که شماها میشناسیدم
اینچنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا ، میشناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق!
رودهای رو به دریا! میشناسیدم
اصل من بودم ، بهانه بود و فرعی بود
عشق « قیس » و حُسن « لیلا» میشناسیدم؟
در کف « فرهاد » تیشه من نهادم ، من!
من بریدم ، بیستون را میشناسیدم؟
مسخ کرده چهرهام را گرچه این ایام
با همین دیوار ، حتی میشناسیدم
من همانم ، مهربان سالهای دور
رفتهام از یادتان؟ یا میشناسیدم؟
"حسین منزوی"
نظرات ()


نظرات () 
ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران
یا نه دریائیست گویی واژگونه بر فراز شهر، شهر سوگواران
هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر با تشویش
رنگ این شبهای وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران
چشم ها و چشمه ها خشکند، روشنی ها محو
در تاریکی دلتنگ، همچنانکه نامها در ننگ
هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران، ای امید جان بیداران
بر پلیدیها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟
فریدون مشیری

و برای دوستداران شجریان.... آه، باران
نظرات ()
آغاز
بنام خالق هستی
بنام روشنی بخش ماه و مهر
بنام خالق انديشه و دوستی
نوشتن راهی است برای گفتن آنچه نمی توان گفت. نوشتن راهی است برای نمايان کردن وجودی که در پس صورتهای ما نقاب کشيده است و قلم زبان ديگری است برای گفتن تمام افکار ما، تمام دغدغه های ما.
صيقل نوشتار خوانده شدن است، نوشتۀ من نمايش تفکر من و راه من و قلم من زبان ديگر من است. اگر اين قلم و اين نوشتار به سوی خلوت خود روند، شايد مرا با خود چنان به درون خود برند که چشم بر تمام واقعيتهای بيرون از خود ببندم، اما خوانده شدن نوشته من توسط ديگران مرا با افکار خود و واقعيتهای بيرون از خود آشناتر می کند.
فرقی نمی کند نوشته من دو سه خطی از سر دلتنگی باشد يا چند خطی از وقايعی که در روز بر من می گذرد. فرقی نمی کند نوشته من بيان افکار و انديشه هايم باشد يا سخنی از روی محبت با دوستم و فرقی نمی کند نوشته من با زبان ساده و خودمانی باشد يا با نظم و نثری مرصع. نوشته من در هر حال نمايش وجود من است، که با نوشتن، آنرا با دوستانم به اشتراک می گذارم.
و اينجا جايی است که اين فرصت را به من می دهد، فرصتی برای نوشتن و خواندن....
اين وبلاگ جايی برای چند تا دوست که می خوان حرفاشونو بنويسن و حرفای بقيه رو بشنون....