دوستانی برای همیشه

نوروز مبارک
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢
 

نوروز مبارک بغل

Nastaran


 
comment نظرات ()
 
صحنه پیوسته به جاست..
نویسنده : - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩
 


دیشب این خبر رو شنیدم.. خیلی دلم گرفت.. نمی دونم چه حسی بود که در لحظه فکر کردم فردا بیام اینجا بنویسم...

بهروز بقایی رو خیلی هامون می شناسیم.. از بازیگرهای زمانی نوجوانی مون که این سالها به هر دلیلی کم کار شده..

سر این تئاتر جدید باهاش آشنا شدم.. جالب اینجا بود که من رو از کودکی هام می شناخت.. ظاهرا همسایه بودیم..برخورد صمیمی ش از همون روزهای اول برام قابل احترام بود.. برخوردی که این روزها کمتر از بازیگرهای اسم و رسم دار می بینیم...

بازیش رو  تو این کار خیلی دوست داشتم (هملت با سالاد فصل).. به خصوص تو صحنه آخر... هر بار آخر اجرا، سر تمرین صورتم خیس خیس می شد.. حتی تو تمرین ها بعد این صحنه همه چند لحظه ای سکوت بودن و خودش هم واقعا تو نقشش بود و...عکسهاش واقعا خوب شد.. نقش یه پروفسور که از شدت دانستن دیگه یادش نمیاد چیه و کی بوده و ... به جرم شبیه دیگران نبودن و متفاوت بودن.. متهمش می کنن.. از خودش دفاع می کنه.. اما آخرش دارش می زنن.. (البته این برداشت منه!)

هفته پیش که عکسهای نمایشگاهم رو تو لابی سالن سنگلج چیدم.. اومد و گفت پس تو کی این عکسها رو به ما می دی.. جمله ای که همیشه از خیلی ها می شنوم و همیشه هم جوابش اینه که چشم.. به زودی.. اما همیشه هم این زود، زود نیست... 

گاهی وقتها یه همین زودی،‌دیر می شه..

دیشب شنیدم سکته مغزی کرده.. تو بیمارستانه... خوب نیست حالش... اما نقشش هنوز روی صحنه س...

کاش زود خوب شه...  کاش به اجرای آخر برسه...

امیدوارم..

عکس از عکسهای نمایشگاه تمرین و اجرای نمایش هملت با سالاد فصل،‌سالن سنگلج،‌مهر و آبان ٨٨

 

 


 
comment نظرات ()
 
همینطوری
نویسنده : - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩
 

 

دیگه کم کم داره باورم می شه که هیچکدومتون اینجا سر نمی زنین.. شاید تقصیر من باشه که اون نوشته پاک شد و دیگه هم پیدا نشد...

اما من هنوز اینجا رو دوست دارم.. یه جایی که گاهی می تونی بیای برا دوستهات یه چیزی بنویسی و می دونی که اونهام گاه گاه یه سری می زنن...

رفتم پست های قبلی رو خوندم ٢-٣ سال پیشا .. یادم اومد اینجا یه جایی بود که هر کی از هر چی دوست داشت می نوشت.. یه سر به سالهای ٨۵ و ٨۶ بزنین..


 
comment نظرات ()
 
تولدت مبارک رادین کوچولو
نویسنده : - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٧
 

 و f4e باز هم نی نی دار شد...

رادین کوچولو

تولدت یه عالمه مبارک...

برای تو و مامان و بابای مهربونت بهترین ها رو آرزو می کنیم..

از طرف یه عالمه خاله و عمو...

و سهند کوچولو که منتظر زودی بزرگ شی با هم بازی کنین...


 
comment نظرات ()
 
دوباره سبز می شویم...
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۸
 

 

   

 

من به چشم های بی قرار تو

                     قول می دهم:

                          ریشه های ما به آب

                           شاخه های ما به آفتاب می رسد

                                       ما دوباره سبز می شویم...


                

 

شعر از قیصر امین پور


 


 
comment نظرات ()
 
به بهانه انتخابات
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٩
 


 دیروز از سر کار با مترو می رفتم سمت میر داماد .. مصلا سخنرانی احمدی نژاد بود .. و مترو هم .... شلوغ
تو زنانه نمی شد از شدت جمعیت نفس کشید و همه هم طرفدار احمدی نژاد بودند..

از هر قشر و با هر سر و وضعی بودند ..

شعار می دادند ... فحش و بد و بیراه می دادند به موسوی و کروبی .... یه سری آدمای به ظاهر ساده که طوری شستشوی مغزی داده شده بودند که باور داشتند احمدی نژاد امام زمانه فکر کنم.... اینا از ته دل داد می زدن و دفاع می کردن ...

گریه ام گرفته بود که مردم کشورمون ... هموطنامون اینطوری فکر می کنن و به جای اینکه بشینن منطقی و درست قضاوت کنند ببینن قیمت گوشت چه تغییری کرده ببیینن قیمت خونه ... همینا حتی کافیه که کسی قضاوت کنه یه دولت درست عمل کرده یا نه ؟؟؟

اینطور از ته دل اعتقاد دارند که باید احمدی نژاد انتخاب شه... یه سری دخترای جوون و خانمای 30- 35 ساله با بچه هاشون که تن بچه هاشون پوسترای تبلیغاتی کرده بودن...

داشتم خفه می شدم... نمی تونستن تحمل کنم که به ایستگاه برسم  دلم می خواست داد بزنم که بابا نمی خواد به کسی رای بدین اصلا... چرا باور کردین...

و یه خانمی یه روزنامه رو تو دستاش بلند کرد و داد می زد که بانک مرکزی اعلام کرد موسوی دروغ می گه ... و با همه وجودش می گفت به یه دروغگو رای ندین.. بهش گفتم ببین ..برو رو سایت بانک مرکزی خودت آمار دقیق رو ببین..

می دونین چی جواب داد ؟؟ گفت اون آمار سایت مرکزی هم دروغه چون هاشمی براشون آمار درآورده... فقط آماری که اون شب احمدی نژاد داد درسته. همین !!!!
  چند تا از این خانما داد می زدن الهی به حق خودت اونی که دلش با امام زمانه انتخاب شه ....


یه لحظه چشامو بستم و از ته دل آرزو کردم که خدایا دعای این زن رو مستجاب کن.. کسی رو که واقعا دلش بیشتر با تو و دینته... کسی که راست می گه ... کسی که می خواد خدمت کنه ... کسی که دلسوزه مردمه انتخاب شه... خدایا یه دروغگو انتخاب نشه که مردم ما اینطور گول بخوردن و باور کنن که زندگیشون بهترین زندگیه و رفاهشون از همه دنیا بیشتره ..

گریه ام گرفته بود

2 ساعت بعد هم با مترو برگشتم و همون آدما داشتن برمی گشتن و با شور و حال از سخنرانی می گفتن و داد می زدن که مردم به این بچه سوسول رای ندین (شاید منظورشون موسوی بود) این آدما ظاهرشون خیلی خوب بود چادری بودند ولی به نظر نمی رسید آدمای مستضعف پایین شهر باشن...

این چند روز اینقدر آدم سبز دیده بودم گاهی دیگه خسته می شدم که بابا هر چیزی هم حدی داره ... اما اون لحظه تو مترو هیچ سبزی نبود...هیشکی ... باورتون می شه هیشکی سبز نبود... فقط پرچم ایران بود که رو دست و سر و شونه مردم می دیدی... تا حالا نشده بود از دیدن پرچم کشوری که دوسش دارم بغض کنم و گریه ام بگیر..

حتی تو نگاه آدما دنبال یه کم سبزی می گشتم که آروم بگیرم ... هیشکی نبود و فقط شعار و داد این دختربچه های دبیرستانی  رو می شنیدم که می گفتن  ...




 
comment نظرات ()
 
به بهانه دلتنگی برای f4e
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۸
 

 

دلتنگی های آدمی را باد.... ترانه ای می خواند....

   

 

   

 

  


 
comment نظرات ()
 
و باز هم بهار...
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳
 

 

نام من عشق است آیا می‌شناسیدم؟

زخمی ام زخمی سراپا می‌شناسیدم ؟
با شما طی کرده ام راه درازی را
خسته هستم خسته ، آیا می‌شناسیدم؟


راه ششصد ساله‌ای از دفتر حافظ
تا غزل‌های شماها ، می‌شناسیدم؟
این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است
من همان خورشیدم اما، می‌شناسیدم؟


پای رهوارش شکسته ، سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا ، می‌شناسیدم؟
می‌شناسد چشم‌هایم چهره‌تان را
همچنانی که شماها می‌شناسیدم


این‌چنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا ، می‌شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق!
رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم
اصل من بودم ، بهانه بود و فرعی بود

عشق « قیس » و حُسن « لیلا» می‌شناسیدم؟


در کف « فرهاد » تیشه من نهادم ، من!
من بریدم ، بیستون را می‌شناسیدم؟

مسخ کرده چهره‌ام را گرچه این ایام
با همین دیوار ، حتی می‌شناسیدم
من همانم ، مهربان سال‌های دور
رفته‌ام از یادتان؟ یا می‌شناسیدم؟

"حسین منزوی" 


 


 
comment نظرات ()
 
عضو جدید f4e
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳
 

 

 

 

mazhn


 
comment نظرات ()
 
باران
نویسنده : - ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠
 

    

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید

این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران

یا نه دریائیست گویی واژگونه بر فراز شهر، شهر سوگواران

هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش

ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر با تشویش

رنگ این شبهای وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران

چشم ها و چشمه ها خشکند، روشنی ها محو

در تاریکی دلتنگ، همچنانکه نامها در ننگ

هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد

آه باران، ای امید جان بیداران

بر پلیدیها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم

آیا چیره خواهی شد؟

فریدون مشیری


و برای دوستداران شجریان....  آه، باران


 
comment نظرات ()